تبليغاتX
سپهر جون

سپهر جون
روزنگار سپهر عزيز 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

ظهر شنبه یک مهمون ناخونده داشتیم

بی خبر اومد

اما پر سرو صدا رفت

تا حالا شده از اطرافیان شنیده باشید

فلانی نمیدونسته حامله است

به خدا نمیدوستم م م م م م م م

فقط هفت هفته مهمون بدن من بوده

شوکه شده بودم

فکر میکردم دارم اشتباه میبینم

پس اون همه درد برای این یک تیکه گوشت بود


سر داشت

چشم داشت

بدن داشت


و من احساس تلخ از دست دادن و لمس میکردم

ناخونده اومد اما

دل شکست و رفت

نمی دونم چرا انقدر بهش احساس تعلق میکنم

اون حتی روح هم نداشت

اما من احساس مادری رو توی خودم لمسش میکنم.

نمیدونم چرا دوستش دارم

اول که تو شوک بودم

یکم که به خودم اومدم

شوشو و صدا کردم


من :......کاظم........کاظم........

بیا یک چیزی بهت نشون بدم


با یک حالت چندش از دستشویی زد بیرون

من هم دنبالش رفتم


من: چی بود ؟؟؟؟؟

اونی که من دیدم تو هم دیدی ؟؟؟؟؟؟

آره ........آره......کاظم......


برگشتم و با آب تمیزش کردم

ووووووااااااااووووو.........

خدای من .........این یک آدم بود

چشم داشت

سر داشت

لمسش کردم

آره اون آدم بود


من : کاظم...... بیا......بیا دیگه


اومد دوباره نگاهش کرد


کاظم : خودشه


زد از دستشویی بیرون

پشت سر هم تکرار میکرد..... خودشه.....خودشه....


سپهر : چی خودشه؟؟؟؟؟؟؟؟

من هم میخوام ببینم خوب

چی بود ؟؟؟؟؟

هاااااااا  .........


هنوز تو شوک بودیم

چه کار باید میکردیم


من : کاظم ......بیا....

هیس س س.......سپهر نباید بفهمه.......

باشه.........به همه بگو .......نباید بفهمه


اون که رفت

حالا باید همه ی حواسم و جمع کنم

تا اینی که هست و نگهش دارم

آره ......باید این و نگهش دارم





[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 18:34 ] [ ]


               






[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 14:50 ] [ ]

این آقایی که کنار سپهر ایستاده

کلی با پسری سر به سر گذاشت

چون شاهد غرولندهای سپهر

برای گرفتن فقط یک عکس بود.









          ممنون و سپاسگزاریم از

          شهرداری مشهد

 به خاطر این کار زیبا  و فرهنگ سازی 




            



[ پنجشنبه 14 اردیبهشت1391 ] [ 14:48 ] [ ]
من و بابایی رفته بودیم تبریز و

پسر طلا خونه مادر جون طاهره بود

( بابایی سفر کاری داشت من هم رفتم )

تو مسیر برگشتم داشتم عکسهای دوربین و نگاه میکردم

که یک دفعه دلم پر کشید مشهد

پیش پسر طلا

خیلی هوایی بودم از کابین قطار اومدم بیرون و

تلفن زدم خونه حاج خانم


سپهر : بله


من : سلام مامانی


سپهر : سلام

من : خوبی پسرم


سپهر : چه کار داشتی زنگ زدی


من : دلم برات تنگ شده مامانی

خواستم صدات و بشنوم


سپهر : من باید برم دارم با پدر جون بازی میکنم

جای حساس بازی رسیدیم

اصل کارت و بگو که الان گل میخورم


من : فقط دلم تنگ شده

اصل کارم همین هستش

تو نمی خوایی چیزی به من بگی


سپهر : نه


من : یکم فکر کن

...................

دلت برای ما تنگ نشده


سپهر : خوب چرا


من : من و بابا هم خیلی دلتنگ تو هستیم پسرم

مادر جون و پدر جون و اذیت نکنی پسر خوبی باشی


سپهر : بقیه اش و از حفظم

باشه پسر خوبی هستم تا گل نزده پدر جون برم دیگه


من : بوس ...بوس ... خداحافظ


نیمه های شب بود که رسیدیم

سپهر مست از خواب گیج گیج بود بوسیدمش و کنارش خوابیدم 

صبح با صدای نفس هاش بیدار شدم


من : سلاااااااااام م م م م

یک بوس بده

سپهر : سلام

( هیچ وقت بوسیدن و بوس دادن و دوست نداره

از همون نوزادی تا همین حالا

خلاصه که بلند شد و دوید رفت )


رفت تو اتاقی که بابایی خوابیده بود کنارش دراز کشید

انقدر سیخونکش کرد تا بیدار شد


از اومدنمون چند روزی میگذره

اما من هنوز طعم گونه هاش و رو لبهام کم دارم



[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 18:40 ] [ ]

[ شنبه 26 فروردین1391 ] [ 16:58 ] [ ]
جای همه خالی

مشغول شام بودیم

توی یک رستوران که اجرای موسیقی زنده داشت

هنرمندها یکی یکی اجرا داشتند 


سپهر : یک روز هم بریم کنسرت ابی

من : نمیشه پسرم

سپهر : چرا ؟

من  : چون اینجا ایران هست

قانون اینجا اجازه نمیده که

ابی  ...... منصور ...... گوگوش..... و .........

کنسرت اجرا کنن

سپهر : پس چرا این آقا  ابی میخونه  ! ! ! !


( ........نمیدونم پسرم چرا

فقط این و میدونم که اینجا آدمها میتونن

همه چیز و بپیچونن

به همون قانونی که اینجا اسمش

دور زدن هم دیگه است

نمیدونم چرا .........)



[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 23:55 ] [ ]


تازگیها جوجه مامان خروس شده

جوووون به لبمون میکنه

تا یک عکس بگیره

مثلا همین عکس بالاااااااا

یا همین عکس پایین





وقتی هم که وادارش میکنیم

که عکس بگیریم قیافش میشه این شکلی

همین عکس پایین و میگم




این دو تا عکس دیگه هم از بقیه ی ماجرا مستثنی نیستی

یا باید دزدکی عکس بگیریم از جناب جوجه خروس

یا انقدر قیافه میگیره که از عکس گرفتن بیزار بشیم



[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 23:50 ] [ ]




[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 23:38 ] [ ]


سپهر : چه جوری میشه که آدم انقدر قوی میشه

بابایی : وقتی غذای سالم بخوری

بدن سالم و قوی داری

مطمئن باش پسرم

این جور آدمها هیچ وقت خوراکیهای بی خودی نمی خورن

سپهر : مثه پفک و چیپس

بابایی : آفرین

البته در کنار همه ی اینها باید ورزش هم کرد


( چون اجازه نمی دادند که فیلم و عکس بگیریم

ما یواشکی عملیات انتهاری فیلم و عکس و انجام دادیم

........تو ایام نوروز هر شب پخش میشه)



[ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 23:34 ] [ ]


یا مقلب

قلب من در دست توست

یا محول

حال من سر مست توست

کن تو تدبیری که در لیل و نهار

حال قلب من شود همچون بهار



آغاز سال 7033 آریایی

3749 زرتشتی

2570هخامنشی

و 1391 خورشیدی

بر شما مبارک باد





سپهر و خانم نیکدل


[ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 8:49 ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

این وبلاگ روزنگاریست بر زندگی سپهر که به همت عموی سپهر بابای سپهر و اصل کار مامان سپهر و خود سپهر نگارش میشود
امکانات وب
فال امروز


بازی آنلاین



استخاره آنلاین با قرآن کریم


تعبیر خواب آنلاین

آپلود نامحدود عکس و فایل

آپلود عکس


ایران رمان