با مامان جون زهره ( مامانم اینهاااااااااا......) و سپهر رفته بودیم خرید
مامان جون زهره در حال حساب و کتاب با آقای فروشنده بودن
من هم وسایل ها رو برداشتم تا بزارم داخل ماشین
سپهر : نه تو دست نزن حامله ای
من : ها ا ا ا ا ا ........ ( این لبخندهای عصبی
نمیدونم از کجا روی لبم میومد ) نه مامان جان
کی حامله است
سپهر : خودم برمیدارم
تو دست نزن دارم میگم.... ا ....ا ....ا ....ا .....ا .....ا .....ا
مامان جون زهره : بگردمت مادر
چقدر به فکر مامانشه پسرم
( کل خرید وزنی نداشت اما چند برابر قد سپهر بود
با دستهای کوچولوش سعی میکرد همه چیز و حمل کنه
مبادا که من به اونها دست بزنم )
نشستیم توی ماشین .
من : کجا من حامله ام که آبروم بردی
اصلا حامله هم باشم تو باید وسط مغازه هوار میکشیدی
مامان جون زهره : بچه ام به فکرت بوده
میخواسته سنگینی برنداری
سپهر : تو نمیفهمی
من میدونم حامله ای
من : اااا ....... باز داره حرفش و تکرار می کنه
سپهر : اون روز یادت نمیاد
اون روز ......... که داشتی اوق میزدی
من که یادمه
من : اون روز حالم خوب نبود مریض بودم
سپهر : نه من حواسم هست اگر بازم حالت بد بشه
حامله ای خودم میدونم
( حالا هر چی من میگم نره پسره میگه بدوش )




این وبلاگ روزنگاریست بر زندگی سپهر که به همت عموی سپهر بابای سپهر و اصل کار مامان سپهر و خود سپهر نگارش میشود