دامادی عمو جواد

سپهر شاکی

اقای داماد

سعی میکنم کمتر درست کنم
اما هر بار با اعتراض پسر طلا روبرو می شم
از طرفی هم چون تو خانواده شوشو
یه کار متداول هست
که دائم یک چیزی و بخورن یا نه
خیلی سعی میکنم
که سپهر و با این مدل لوسی عادتش ندم
اصولا عقیده دارم همه چیز برای بدن ضروری هست
یادم هست که جلوی سپهر به من جیگر تعارف کردن
( تنها چیزی که من از خوردنش چندشم میشه )
من هم مجبور شدم بخورم
...خوردن که نه
در واقع بلعیدم
چون نمیخواستم این ذهنیت به وجود بیاد که
ما آدمها بعضی از غذاها رو دوست نداریم
........
خلاصه که امروز نیت کردم ماکارونی درست کنم
سپهر : ناهار چی داریم
من : ماکارونی
سپهر : ای بابا
من : چی شده ؟
سپهر : چاق میشی ها
من : کم میخورم
سپهر : حالا نمیشه یه غذای دیگه درست کنی
من : فکر کنم شما از الان سیری
مشکلی نیستش
شاید تا اماده شدن غذا گرسنه بشی
( غرو لند کنان رفت پای تلویزیون
من هم قابلمه آب و گذاشتم روی گاز و
رفتم تا به تلفن جواب بدم
همین طور که مشغول حرف زدن با دختر خاله ام بودم
رفتم سراغ بسته ماکارونی
که .......... .......... ..........
یک سوسک
اندازه دو بند انگشت داخل بسته ماکارونی بود
چنان جیغهایی کشیدم
که طفلی دختر خاله ام فکر کرد جن دیدم
وقتی جناب شخص متشخص سوسک
افتادند روی زمین
فهمیدم که کار کار خوده شیطونش بوده
سوسک پلاستیکی و گذاشته بود اون جا )
من : سپپپپپههههههرررررر
سپهر : بله !
ای بابا چرا داد میزنی
یواش هم بگی من میفهمم
من : شما صدای جیغ من و نشنیدی
سپهر : خوب سوسک دیدی !
من : بدنم داره میلرزه
بزار بابا بیاد خونه
سوسک میزاری این تو ؟
سپهر : نه !!!!!!
اونجوری هم که فکر میکنی نیست
شاید هم از صدای جیغهای تو غش کرده
یکم نگاهش کنی شاید راه بره
(و خیلی آروم و خونسرد از آشپز خونه رفت بیرون )
داستان به اون جایی رسیده بود
که خواهر ثمر در حال زایمان بود
و دکتر بهشون خبر دنیا اومدن نوزاد و میده
دکتر : مبارک باشه .....بچه پسر هستش
........
........
سپهر ( مخاطبش من هستم ) : از کجا فهمید !!!!!!
از کجا میفهمن ؟؟؟
( و من هم چنان خودم و به کری زدم )