دردسرهای الکی

 

خسته نباشید مامانها و باباهای مهربون

ما که امسال کلاس سومی شدیم شما رو نمیدونم

 پایه ما  که داره  قوی میشه

پسر طلا هم این روزها مشغول درس و مدرسه است.

نمیدونم چرا هر سال

یک سیستم جدید و آموزش و پرورش میزاره

واقعا نمیدونم چرا نمیخوایم

 از تجربه کاملا مجانی دیگران استفاده کنیم .

سپهر هم داره از آب وگل در میاد و

 کم کم باید یه فکر جدید واسه کلکهای خودمون کنیم.

مثلا همین دیروز که داشتیم با هم  کل کل  میکردیم

بهش میگم من میدونم

تو پسر خوبی هستی و میخواستی تکالیفت و زود انجام بدی

همش تقصیر این شیطونه که تو دلت قاییم شده

 

سپهر :چرا من و مسخره میکنی ؟؟؟؟؟؟؟

فکر کردی من هنوز بچه ام که با این حرفها مچلم کنی

کدوم شیطون ؟؟؟؟؟

کدوم دل ؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه هم از این حرفهای بچه گانه به من نزن

اه ...........

من که احمق نیستم  )

 

حالا این جانب علاوه بر اینکه دارم پایه سوم و میگذرونم باید

به فکر اصلاحات جدید و گول زنک هم باشم

تو این هاگیر واگیر یکی از اطرافیان نزدیک هم باردار شده

سپهر وقتی این خبر و شنید

خیلی گریه کرد

اون روز تا شب نق زدو بهانه گرفت .

خیلی باهاش صحبت کردم

حتی بردم مطب خانم دکتر ادهمی

 

من : اگه گفتی اینجا کجاست ؟؟؟

اگه گفتی !!!!!!

 

سپهر : نمیدونم

 

من : اشکهات و پاک کن

با خودشون میگن این آقا چرا داره گریه میکنه

 

سپهر :

 

من : وقتی تو

توی دلم بودی

این خانم دکتر

از تو دلم در آوردت

ااااااااا ..........

شانس ما رو باش تعطیله

حالا یه روز فیلم دنیا اومدنت و نشونت میدم

خیلی کوچولو بودی

اندازه شهزاد و دانیال وقتی دنیا اومدن

 

سپهر : خوب الان هم یک بچه بیار

من با یکی بازی کنم

 

من : به نظر تو الان نوید و نیایش میتونن با هم بازی کنن ؟

 

( نوید و نیایش یک خواهر و برادر هستن

که فاصله سنی زیادی با هم دارن)

یا مثلا الان تو هم بازی دانیالی ؟؟؟؟؟

( دانیال یک سالش )

 

سپهر : نه

 

من : یه روز که خانم عمو جون دیدیم

برو ازش بپرس چقدر نیایش اذیت میکنه نوید و

چقدر کتابهاش و پاره میکنه

موهاش و میکشه

 

سپهر : خوب اون بچه است

 

من : آفرین

مثل این میمونه که دایی علی داداش شما باشه

فکر میکنی به درد هم بخورین

 

سپهر : خوب تقصیر باباست

اگه نه من یه خواهر برادری چیزی داشتم

 

من : بابا هم که فقط به خاطر شما میگه نه

چون دوست داره بهترین چیزها فقط مال تو باشه

 

 

 

اینجا کجاست ؟

 

دم در مدرسه پسر طلا تو ماشین نشسته بودم و داشتم

از بین بچه ها  یکی یکی

صورتها رو  رصد  میکرد

تا زودتر از اون  همه  هیاهو  فرار کنم .

 

سپهر :  میخواهم آدم و حوا رو بکشم

با همین دستهام بکشمشون

چرا انقدر کارهای بد کردن

تا خدا فرستادشون روی زمین ن ن ن ن ن ن

چرا ا ا ا ا  ؟

 

من : اولا سلام

دوما ادم و حوا پدر و مادر همه ی آدمهای روی زمین هستن

سوما مگر کسی میتونه مامان و باباش و بکشه ؟

 

سپهر : سلام

خوب چون لجم و در آوردن

چرا انقدر بی ادبی کردن روی زمین

 

من : چون شیطون قسم خورد

 

سپهر : میدونم ......... میدونم ...........

خانوم معلممون همش و گفته

 

من : دیگه چی گفته ؟

 

سپهر : هفته پیش هم برامون داستانش و گفت

خوب چی میشد اگه گوش میکردن به حرف خدا

 

من : مثه بچه شیطونها که به حرف بزرگترشون گوش  نمی کنن

و هر چی میگی  باز بی ادبی  می کنن

اونها هم همین کار و کردن

 

سپهر : باز  مادر جان  داری سوء استفاده  میکنی !!!!

 

من : نه ............ فقط مثال زدم

که متوجه بشی قضیه از چه قرار بوده .

 

سپهر : حالا  نمی شد  یک جای بهتر تنبیه  می شدن

اه .......... اینجا هم شد جا

میکشمشون ..........میکشمشون ........... میکشمشون .........

 

 

 

 

یاد باد ان روزگاران یاد باد ............

 

                             ( سپهر سه ماه)

 

 

                                ( سپهر هفت ماه )

 

                                 (سپهر هفت ماه )

 

 

                                              ( سپهر ۳ سال )

 

یک خبطی پارسال کردم

امسال هم تکرارش کردم .

اره................ باز هم نماینده شدم

نمیخواستم امسال هم

بشم  حمال بی جیره  مواجب بچه های مردم

اما خوب خریت کردم دوباره

انقدر پسری خواهش کرد که واقعا

دلم نیومد بهش نه بگم

وقتی هم از جلسه بر گشتم با چشمهای نگران

از من پرسید : چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

من :  باز هم مامان قبول کردم

فقط به خاطر تو

خودت میدونی که امسال نمیخواستم قبول کنم

تو هم به من قول بده

که هیچ وقت شکایتی ازت نشنوم

( بچم  ذوق کرده بود و

سعی میکرد

خیلی مردونه با قضیه بر خورد کنه

نمیخواست مثلا من ببینم چقدر ذوق میزنه

اما بهم قول داد )

 

سپهر : باشه مامان قول

من : قول مردونه

سپهر : مردونه

 

 

ایشششش ................... بی سلیقه

 

خونه  مامانم اینها  مهمونی  زنونه بود .

اون روز نمیدونم به چه دلیلی که الان یادم نیست مجبور شدم

پسر طلا رو هم با خودم ببرم .

جای همگی خالی خیلی خوش گذشت

دختر داییها و دختر خاله ها

عروس داییها و عروس خاله ها

خلاصه که همه بودن

یا بهتر بگم همه بودیم .

گوش شیطون کر

 خانواده مادری  من خیلی  پر جمعیت  هستن

البته نسل  دومیها  که ماها باشیم

 همه یا یک دونه بچه داریم یا دو تا

 

( خوب باید وقتی یک جا جمع میشیم

بتونیم نفس بکشیم یا نه!!!!  )

 

داشتم چایی میخوردم که پسر طلا

اومد دست انداخت گردن من و گفت :

مامان یه چیزی بگم ناراحت نمی شی ؟

 

من : نه جوجه خروس مامان

چی شده ؟

 

پسر طلا : این دختر مامانش کیه ؟

 

من : دختر حشمت جون و میگی

 

پسر طلا : این ......... همین مو بلنده

 

من : اون خانم مامانشه........

چرا ؟؟؟؟؟؟؟

 

پسر طلا : خیلی نازه

 

من :خیلی سیاه مامان جان

تازه سیبل هم داره

رز مینا رو نگاه کن چقدر نازه

خواهر علیرضا

دوستت که تو مدرستون

باهاش دوستی

نگاش کن چقدر سفید و خوشگله

 

پسر طلا : آخه مامان من از دخترهای  برنزه  خوشم میاد

 

من : هااااااااااا

چرااااااااا

سفید که خیلی قشنگ تره

 

( داشتم حرف میزدم

اما سپهر دیگه پیشم نبود

آخرش هم میدونم  عروس  سیاه سوله  گیرم میاد

خوب خوشم نمیاد دیگه

چه کار کنم

درسته اون باید خوش بیاد

اما منم خیلی گناه دارم

باید از همین حالا

به کج سلیقه گیهای پسری خودم و عادت بدم

راستش و بخوایین من انتخابم و کردم

کاریش هم نمیشه کرد )